با ترديد تصميم نگيريد و چنانچه تصميم گرفتيد ترديد نکنيد. امروز 1397/09/20

اقتصاد چوب کبریتی

این مقاله را دکتر باستانی پاریزی در خصوص زنده یاد ایرج افشار نوشته است که در مجله بخارا سال ۹۰ چاپ شده است و در تبیین ویژگی های شخصیتی او که در موفقیت او تأثیر داشته به ویژگی های اهالی یزد نیز اشاره کرده است که ذیلاً چکیده ای از آن آورده می شود.

اقتصاد چوب کبریتی

ایرج افشار، آدمی که بیش از سیصد عنوان کتاب، و شاید بیش از هزار مقاله اسم او بالای آن است از جمله مجموعه گرانقدر «ایرا ن شناسی»، آن وقت متوجه می شویم که ایرج چگونه از لحظات و دقایق عمر خود حُسن استفاده می کرده، مهم این است که عمر ایرج بیشتر در سفر گذشت، و این سفرها، گاهی همانطور که جائی دیگر گفته ام، بیشتر اوقات سفر در سفر بود، او گاهی سفر هند داشت اما از سنگال سر به در می آورد، در جز درسهایی که از ایرج افشار آموختم ولی کمتر آن را به کار بسته ام، یکی این بود که در سفرها، معمولاً آخرین کتاب خود را که غلط گیری کرده بود، همراه بر می‎داشت و توی هواپیما، یا فرودگاه، مشغول علامت گذاری و خط کشیدن زیر اسامی خاص می شد، و وقتی از هواپیما پیاده می شدیم او یک فهرست اعلام استخراج شده داشت که چون به ایران می رسید تحویل حروفچینی می‎داد.

این نکته را خواستم در جواب آن دوستانی بگویم که فکر می‎کنند، آدمی مثل ایرج افشار، با وجود این که بیشتر عمر خود را در سیر و سفر گذرانده ، کی و کجا فرصت یافته، این همه کتاب را اولاً ببیند، ثانیاً بیشتر آنها را خودش غلط گیری کند، و اختصاصاً یک کتاب سیصد چهارصد صفحه ای را با آن همه گرفتاری، در یک مقدمه بیست سی صفحه ای خلاصه کند و تحویل خواننده بدهد.

هفتاد هشتاد سال پیش، که مدرسه ابتدائی بودیم این حکایت را در کتاب فارسی خوانده بودیم، که: در یک آبادی، چند تن برای امر خیری خیریه ای تشکیل دادند – و قرار شد از اربابان و متمکنین ده تقاضای کمک کنند یک روز که دو سه تن از اعضای مؤسس به دم خانه یکی از ثروتمندان ده رفتند در زدند و طبعاً پشت در، روی سکوی «خواجه نشین» نشستند تا کسی بیاید و در را باز کند (آن وقت ها هنوز برق و اف اف در ده نبود). در همان چند لحظه انتظار از توی خانه صدای بگومگوی ارباب با نوکرش می آمد و ارباب اعتراض می کرد به نوکر که چرا چوب کبریت را، بعد از آنکه اجاق را روشن کردی، بقیه آن را دور انداختی. می توانستی آنرا کنار بخاری بگذاری و غروب، به کمک شعله آتش، با آن چراغ را روشن کنی. اعضای خیریه نگاهی به هم کردند و با خود گفتند: مثل اینکه ما آدرس را عوضی آمده ایم.

 آدمی که برای یک نیم سوز چوب کبریت اینقدر سخت گیر است چه کمکی به خیریه ایتام خواهد کرد؟ آنها قصد بازگشت داشتند که در همین موقع در باز شد و آنها را به داخل خانه خواندند. رفتند و نشستند و بعد از صرف چای، با لیت و لعل و احتیاط، مورد احتیاج خود را باز گفتند.صاحبخانه پرسید: آیا کسی تاکنون کمکی کرده است؟ جواب دادند: آری، چند تن از بزرگان ده مبالغی نوشته اند و شما جزو آخرین نفراتی هستید که خدمت رسیدیم. صاحبخانه پرسید: آیا ممکن است  داده ی آنها را جمع بزنید؟ گفتند جمع زده ایم و مجموعاً فلان مبلغ  که مبلغ قابل توجهی هم بود شده است. ارباب قلم و دوات از نوکرش خواست و در زیر کاغذ آنها نوشت: هدیه فلانی (مقصود خودش بود) به اندازه کل مبلغ اهدائی دیگران. نوشت و صندوق را باز کرده، و پول را پرداخت، و اظهار شرمساری کرد که بیش ازین نمی‎توانست کمک کند.

 اعضای خیریه، مات و مبهوت به هم نگریستند، و بعد یکی از آنها جسارت کرده گفت: سؤالی دارم. ارباب گفت: بفرمائید. مرد گفت: ما پشت در بودیم و گفتگوی شما و نوکرتان را شنیدیم و حقیقت آنست که پشیمان شده بودیم که پیش شما آمده ایم و فکر می‎کردیم چیزی قابل به دست نیاوریم. پرسش ما اینست که آن سخت گیری چوب کبریت برای چه بود و این بخشش کلان، برای چیست؟ ارباب جواب داد: این دو کاملاً به هم مربوط است، اگر من مختصر درآمدی از باغ و ملک خود دارم، نتیجه همان صرفه جویی و محاسبات دقیق در زندگی است و از قدیم هم گفته اند که: حساب، به دینار، و بخشش به خروار… حکایت کتاب قدیم ما، با همین عنوان شروع شده بود.

من خواستم بگویم که خانواده افشار، چه دکتر محمود افشار پدر ایرج، چه خانم شایسته افشاریه مادر آرش و بابک، و چه خود ایرج افشار، در واقع تربیت یافته «اقتصاد یزدی» بوده‎اند-که من آنرا «اقتصاد چوب کبریتی» نام گذاشته ام.

تجارتخانه مرحوم محمدصادق افشار و پدران و اقوامش، چه در بمبئی و چه در یزد، و چه در تهران  پایتخت  با شناسائی اهمیت «راه فلفل» و «راه ادویه» که در طول تاریخ، هزاران ثروتمند میلیاردر در جنوب ایران  بوشهر و شیراز و لار و بندرعباس و کرمان و یزد و سیستان تحویل جامعه ایران داده بوده است  متوجه اثر معجزه آسای آن بوده اند  و می‎دانستند که همه این ثروت ها نتیجه انتقال باربار فلفل و زردچوبه و هل و دارچین و چای و قهوه و صندل و سایر محصولات هند، به شهرهای بزرگ اطراف راه ابریشم و سواحل مدیترانه و امپراطوری روم و عرب است  که باربار  بار شتری  که صدمن (سیصد کیلو) بار برمی دارد و خار می‎خورد و راه می رود این کالاها را بار بار حمل می‎کردند و مثقال مثقال می فروختند، و یک وقت متوجه می شدند که می توانند در دهات عظیم آباد شهر ری، همسایه و شریک آسیایی دکتر مصدق شاهزاده قاجار می شوند و همسایه باغهای کاخ محمدشاه در باغ فردوس تجریش باشند و روزی هم که متوجه می شدند که همین مملکت ایران است که به آنها نان داده و آنها را پرورش داده، هم آنچه را داشتند مثل دکتر محمود افشار  تقدیم جامعه فرهنگی ایران  یعنی دانشگاه تهران می‎کردند  که نسل آینده ایران را پرورش دهد. و فرزندان بستگان آنها را در جامعه قرن بیستم و بیست و یکم درخور رهروی در دنیای تربیت شده قرن قرار دهد، و طبیب و حقوق دان و مهندس و ادیب و مورخ و فیلسوف بار آورد، و وقتی از پدر او که مدیر مجله آینده بود، محمود افشار پدر ایرج را می گویم  آری وقتی از او در برابر این بخشندگی به خروار سئوال می‎کردند که چه انگیزه ای درین بخشش دارد او به شعر جواب می‎داد:

تا ساعت آخری که جان یار من است

خدمت، به تو  کردن، ای وطن کار من است

فرض است  که قرض را ادا باید کرد

من مدیونم  وطن، طلبکار من است

آن اقتصاد چوب کبریتی، «حساب به دینار و بخشش به خروار» که گفتم نمونه کامل آن را در همین اقتصاد یزدی توان یافت. به خاطر دارم وقتی با افشار در یونان اتومبیلی کرایه کردیم که به دیدار کلیساهای کوهی  متئورا  برویم، از عجایب عالم است. کوههایی منفرد و بلند، و بالای آن یک کلیسای پانصد ساله و هشتصد ساله که لابد بیش از آن هم معبد بوده است.

 آن روزها که برق همه جا گیر نبود، کشیش ها را توی سبد می گذاشتند، و با چرخ چاهی که بالای کوه نصب کرده بود، دو سه تا کشیش مقیم، آنها را با ریسمان محکم بالا می‎کشیدند – لابد فکر می کردند در سر کوه به خدا نزدیکتر است، و با این سبد و ریسمان در واقع معراجی کوتاه داشتند. باری، افشار ماشین را صبح ساعت هفت صبح سوار می شد، و دور می گشتیم تا هفت عصر که از آن پائین می آمد.

یک روز گفتیم: آخر، نانی، آبی، استراحتی، این چه جور گردشی است؟ جواب داد ماشین را روزانه کرایه کرده ایم و باید حداکثر استفاده گردشی را از آن ببریم. استراحت می‎خواهی برو هتل می گفت تا ماشین راه می رود ما هم باید بگردیم. بسیاری از دوستان راه گرد  از همقدمی افشار عاجز بودند و بعد از یکی دو سفر، به قول معروف در «گردنه دم خانه» که به روایتی سخت ترین گردنه هاست  پا می‎زدند. حالا یک اشاره کوتاه به اقتصاد یزدی هم بکنم.

 البته توضیح مفصل اقتصاد بیابانی و اقتصاد کویر را – که یزد جزو مهم آن است – من در کتاب «اژدهای هفت سر» که در خصوص اختصاصات راه ادویه و راه ابریشم است به تفصیل نوشته ام  و اینجا جای تکرار نیست.

ادامه از صفحه ۸ ( اقتصاد چوب کبریتی)

تنها به یک نکته اکتفا کنم و آن اینست که در کویر هیچ چیز پروپیمان نیست جز خود کویر و پهنه بیابان و راه زندگی در آن این است که از حداقل یک چیز حداکثر بهره برداری شود مثلاً یک من پشم، رنگ و ریس شود و قالی شود که در کاخ بوکینگهام – ملکه انگلیس بر آن قدم نهد یا قند یزدی در فروشگاه تواضع تورنتوی کانادا بازارفروش داشته باشد. یا حنای نرماشیر در مازارخانه یزد آرد شود و به سمرقند و بخارا صادر شود و بالاتر از همه این که خاک و خل کویر به نیروی کارگر افغانی  و آتش کوره کارگر ترک، و طرح و سرمایه یزدی تبدیل به کاشی میبد شود که کانتینر کانتینر آن با راه آهن به بندر عباس و با کشتی به دبی برسد و آنجا عمارات پنجاه اشکوبه و صد اشکوبه، در هشتصد متری ارتفاع آن را فرش کند و مهمتر از همه آنکه با کاشی که از آلمان و انگلستان می رسد رقابت کند. خدا رحمت کند مرحوم غلامرضا آگاه را، مردی که درآمد پسته ایران کلاً مدیون همت اوست.

 او یک روز به من گفت: می خواهی معنی اقتصاد یزدی را بدانی؟ و بعد توضیح داد که استفاده از هر چیز کم برای بهره برداری هرچه بیشتر و این همان چیزی است که »ارزش افزوده« می‎گویند – این علمای اقتصاد پشت میزنشین بازار ندیده و همراه کاروان کویر نرفته.

مرحوم آگاه آن وقت قضیه ای گفت و اسم دست اندرکاران آنرا هم یاد می‎کرد که من فراموش کرده ام.

او گفت: فلان کَس که از شهر میخواست به ده ملکی خود برود سوار خرش شد و پسر کوچک او هم چوب بدست پیاده راه می‎رفت و خر پیرمرد بابا را می راند، و گاهی شعری هم می خواند و جست وخیزی هم می‎کرد.

ظهر شد، پسر از پر شال خود یک تکه نان خشکه درآورد و در دهن گذاشت و مشغول جویدن شد. در همین وقت پدرش از پسر خواست چیزی بپرسد، خطاب به او به لهجه یزدی و به تخفیف، و نه تخفیف گفت: ممدوک! (اسم بچه محمد بود) محمد  بلافاصله با صدای بلند، برای اینکه پدر پیر بشنود  گفت: بعله… و البته با گفتن بله، لقمه نان  که درشت هم بود از دهن بچه بیرون پرید و افتاد روی زمین پدر که متوجه این منظره شد، خطاب به پسر گفت: بله و زهرمار این چه جور جواب دادن است؛ پسر که متعجب شده بود که چرا پدر خشمگین شده، گفت: آخر می خواستم جواب شما را بدهم…. پدر گفت: می گفتی: هون، … هم جواب مرا داده بودی، هم نون خود را جویده بودی، و هم (این سومین بهره برداری پیرمرد یزدی رکن اقتصاد یزدی است ) آری، و هم خر خود را رانده بودی! آری از یک کلمه، سه بهره برداری – با سه کاربرد متفاوت.

 اقتصاد پیشرفته، چیزی نیست جز اینکه آدم از ارزانترین و بی‎فایده ترین چیز دنیا، پر فایده ترین چیز را بسازد. بی ارزش ترین چیزی که خداوند به مردم یزد و کرمان داده است، همین بیابان های دراندر دشت لوت است که اگر شتری در آن بمیرد  کلاغی نیست که چشم های لاشه ی او را درآورد.

کویر وسیع ترین و پروپیمان ترین و در عین حال بی حاصل ترین چیزی است که خدا به کرمان و یزد بخشیده است  اما این دو شهر، همین کویر را تبدیل به دلار کرده اند.

علاقه مندان می توانند متن کامل مقاله را در مجله بخارا مطالعه نمایند.

یک نظر بگذارید

آمار بازديد
افراد آنلاين : 2
تعداد مطالب : 351
بازديد امروز : 420
بازديد ديروز : 341
بازديد هفته : 770
بازديد ماه : 5901
بازديد کل : 339818