علاقه، اندیشه و مطالعه چیزهایی است که شما را به سوی موفقیت سوق می دهد امروز 1397/02/30

«چیقوی» روز مبادایمان چیست؟

– وحید شامخی (مشاور مدیریت استراتژیک)

صلات ظهر بود که دزدها به دهِ خنامان (روستایی از توابع شهرستان رفسنجان استان کرمان) زدند. صدای تیر که بلند شد، همه سراسیمه از خانه بیرون آمدند. دزدها تهدید کردند هرچه اَشرفی، پول، طلا، نقره، مِس، کَشک، روغن و آذوقه دارید، به خانه کدخدا بیاورید که اگر نه؛ هرچه دیدید از چشم خود دیده‌اید! چاره‌ای نبود و کدخدا هم همه هست‌و‌نیست مردم را تحویل دزدان داد. دِه چهار قاطر داشت که هر چهار تا را دزدان برای یدک‌کشیدن مالِ مردم استفاده کردند و اگر چیزی (آذوقه‌ای) هم ماند، دیگر امکان بردنش نبود. اما غلامرضا بیشتر از همه سوخت! آمده بود جلوی دزدان بایستد و مقاومت کند که نه‌تنها همه دارایی‌اش را بردند، بلکه می‌خواستند او را بکشند. اما به وساطت مُلا و کدخدای ده، فقط به شکستنِ کِتفش اکتفا کردند. همه مردم ده را در خانه کدخدا حبس کردند. بعد از چند ساعت تنها غلامرضا جرئت کرد که در خانه کدخدا را باز کند و فهمید که دزدان رفته‌اند و همه بیرون آمدند. همان شب درِ خانه کدخدا جمع شدند و حساب‌و‌کتاب کردند که چه رفته است و چه مانده است. غلامرضا دار‌ و‌ ندارش مشتی پول و اَشرفی بود که رفته بود و از زندگی‌اش تنها چند گوسفند مانده بود و چیقویی (وسیله‌ای که پنبه‌دانه را از کولکِ پنبه جدا می‌کند) که حالا تمام زندگی او بود. حدود یک ماه بعد (خردادماه)، غلامرضا تصمیمش را گرفته بود. چیقویش را برداشت و گفت می‌رود تا بخت خود را در پایتخت بیازماید. هرچه نزدیکان گفتند اثری نکرد و آخر رفت. حکایت‌های مختلفی از رسیدن غلامرضا به تهران نقل می‌شود اما هرچه بود وقتی به تهران رسید، زمستان شده بود و گرمای خانه‌و‌کاشانه‌اش تبدیل به سوز و سرمای آن روزهای تهران! در بازار تهران بساط پنبه‌پاک‌کنی پهن کرد و به همت و مهارت چیزی نگذشت که کارش سکه شد. هنوز بهار پنجم غربتش نشده بود که ثروت و اعتباری پیدا کرد که هرگز تصور رسیدن به آن را هم نداشت! غلامرضا با ثروتی که در تهران اندوخت به خنامان برگشت و زمین‌ها و املاک بسیاری در ولایت خود خرید و پس از آن به کشاورزی پرداخت.

آن چه خواندیم تلخیصی از حکایت پدرِ پدربزرگ دکتر اصغر محمدی‌خنامان بود که به‌تازگی در کتابی با عنوان «در جست‌وجوی دانایی: از خنامان تا استکهلم» منتشر شده است. دکتر محمدی می‌گوید حکایت چیقوی غلامرضا بعدها بخشی از حکایت زندگی من شد. ایشان میانه دهه ۴۰ وارد دانشگاه آریامهر (صنعتی شریف امروز) شده و سال‌ها بعد به‌عنوان نماینده سازمان انرژی اتمی ایران در مرکز تحقیقات هسته‌ای سوئد کار می‌کرد. اما سال ۱۳۵۸ از سمتش عزل می‌شود و نه‌تنها شغلش را از دست می‌دهد که حتا بورس تحصیلی‌ای را که قرار بود استفاده کند، از دست داده بود. به‌قول خودش وضعی به‌مراتب بدتر از اوضاع غلامرضا! می‌گوید فکر می‌کردم با توجه به سوابق و ارتباطاتم پستی مدیریتی یا حداقل کارشناسی با حقوق بالا در شرکتی معتبر به من پیشنهاد می‌دهند، اما به هر دری که می‌زدم، درِ بسته بود! آنجا بود که یاد غلامرضا و چیقویش افتادم و این که چیقوی من چیست؟ می‌گوید به این نتیجه رسیدم که باید از اول شروع کنم و همه تحصیلات و تجربه تخصصی‌ام را کنار بگذارم. روزگاری در دوران دانشجویی، جوشکاری را به‌خوبی یاد گرفته بودم. برای همین به استخدام یک کارخانه خودروسازی به‌عنوان جوشکار درآمدم و جوشکاری مسیری شد که بعدها استاد دانشگاهی در سوئد بشود و بسیاری موفقیت‌های دیگر!

حکایت چیقوی غلامرضا و جوشکاری دکتر اصغر محمدی فوق‌العاده زیبا و آموزنده‌اند. به قول دکتر محمدی هر کسی باید یک چیقو برای روز مبادا داشته باشد. یکی از مشکلات زندگی امروزمان همین است که فکر می‌کنیم نه‌تنها یک چیقو بلکه چندین چیقو در جیب داریم؛ چراکه با کلی تحصیلات و تجربه تخصصی، در شرکت‌های کوچک و بزرگ کار می‌کنیم. اما سخت نیست دریافتن اینکه اغلب مهارت‌ها و تخصص‌هایمان آن‌قدر کوچک و محدود است که چند چیقو که هیچ، یک چیقو هم از آن‌ها درنمی‌آید. خیلی اوقات آن‌قدر مشغول مهارت‌های تخصصی می‌شویم که تنها یکی یا دو جا بیشتر مخاطب برایش پیدا نمی‌شود! تخصص‌گرایی بد نیست که خیلی هم خوب است اما زندگی همیشه طبق روال جلو نمی‌رود. پس تا دیر نشده این سؤال صریح و شفاف را از خود بپرسیم که چه مهارت، حرفه یا تخصصی داریم که همه جا (یا حداقل خیلی از جاها) به کار می‌آید و برایش پول می‌دهند؟ غلامرضا نمی‌دانست آن روز ظهر به دِهشان دزد می‌زند، دکتر محمدی هم نمی‌دانست آن روز عزل می‌شود، ما هم نمی‌دانیم فردا چه ممکن است در انتظارمان باشد!

همراهان گرامی سلام.

از آنجا که در صدد تهیه مجموعه ای می باشیم که فرهیختگان رفسنجانی مقیم در رفسنجان، شهرها  و کشورهای دیگر در رشته ها و زمینه های مختلف ( علمی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، هنری، ادبی، کارافرینی و…)  را جمع آوری و بعدا چند جلد کتاب چاپ نماییم، لذا دست نیاز ما به سوی شماست که آنان را به ما معرفی نمایید و از خود بزرگواران هم خواهشمندیم رزومه خود را برای ما ارسال نمایند ضمنا از آنجا که در صدد جمع آوری مجموعه کامل فرهنگ رفسنجان هم هستیم لذا تقاضا میشود داستانها، ضرب المثل، آداب و رسوم و….. را نیز برایمان بفرستید. سپاس فراوان.

آدرس تلگرام : rafsanjaniha_Salam@

یک نظر بگذارید

آمار بازديد
افراد آنلاين : 2
تعداد مطالب : 258
بازديد امروز : 188
بازديد ديروز : 465
بازديد هفته : 1970
بازديد ماه : 7148
بازديد کل : 253512